سال نو رو درحالی جشن می گیرم که لنگه کفش این یار بی وفا سخت مشغوله مارمولک بازیه و فراموش کرده زمانی ما با هم وبلاگی زدیم تا خاطرات یا احساس مشترکمون رو توش بیان کنیم من هم دیگه بیشتر از این نمی خوام مزاحم مارمولک بازیش بشم بذار واسه خودش حال کنه آهای پاره پوره یادت باشه ردپا مثل لنگه کفش رفیق نیمه راه نیست من تا آخرش باهاتم حتی اگه ۱۰۰ تا وبلاگ دیگه هم بزنم زودی جو گیر نمی شم و تو رو با خاطراتم تنها نمی ذارم. در حالی که تقریبا ۱۵ساعت به تحویل سال ۱۳۸۸ باقی مونده دست به دعا می شوم و از خدای خود طلب آرامش برای بندگانش می کنم چون به نظرم سلامتی و نشاط و عشق و شادی و .......... همه در یک کلمه خلاصه می شه و اون آرامش درونی انسانهاست خدا جون امسال هم هوای ما رو داشته باش نذار لبهای خندونمون به چشمهای گریون تبدیل بشه نذار آبروی چندین ساله ی ما به آبروی ریخته تبدیل بشه خدا جونم از ته دل ازت می خوام که نذاری قلبهای پاکمون رو آلودگی هوا بپوشونه دیگه حرفی واسه گفتن ندارم ترجیح می دم از الان به مدت ۱۵ساعت فقط انتظار سال نو رو بکشم احساس خستگی تمام وجودم رو پر کرده انگار چندین ساله توی یه جنگل تاریک و ترسناک گیر افتادم هیچ کس سراغم رو نمی گیره شاید خیلی وقته از این دنیا سفر کرده ام ولی هنوز وجودم رو باور دارم چقدر زود گذشت زمانی که یه دختر کوچولوی خوشگل با موهای بلند بودم قلبم پاک بود احساسم صادق بود زبونم شیرین بود و از همه مهمتر اینکه دلم تنگ نبود.فکر می کنم دچار ضربه ی مغزی شدم و چند سالی هست که توی کما به سر میبرم.خیلی وقته کسی موهام رو شونه نمی کنه خیلی وقته که توی آغوش مادرم به طور کامل قرار نگرفتم خیلی وقته با بابام پارک و شهربازی نرفتم دیگه روز تولدم خوشحال نیستم دیگه موقع سال تحویل ماهی قرمزهای سر سفره هفت سین رو محکم فشارشون نمی دم تا به نوعی بهشون تبریک گفته باشم من حتی دیگه خودم رو فراموش کردم از موقعیتم بی خبرم نمی دونم کجا هستم نمی دونم با کیا می گردم نمی دونم چیا میگم فقط می دونم که از زندگیم خیلی وقته که دور شدم و هیچ کس هم قصد پیدا کردن این دختر گمشده رو نداره شاید به نبودن من عادت کردن شاید هم مثل من هنوز دلتنگ نشدن. خدایا دلم واسه خودم تنگ شده خدایا دلم واسه مظلومیت دوران کودکیم تنگ شده یادت میاد وقتی من رو به دنیا دعوت کردی بهم گفتی تو صبورترین و عاقلترین موجود منی؟پس چی شد؟چرا من دیگه نشانه های صبر رو توی وجودم نمی بینم؟چرا دیگه من اون دختر بچه ی با گذشت و مهربون چند سال پیش بنیستم؟کجا من رو بردی؟اینجا کجاست؟چرا انقدر آدمهاش با دنیای من متفاوتن؟خدا چرا توی این دنیا وقتی می خوای سرت رو بذاری روی سینه ی کسی که دوسش داری یه دفعه سرت می خوره به سنگ؟خدایا اینجا اشتباهی پیش اومده قلبهای گرم و نرم جاشون رو دادن به قلوه سنگهای سخت و خشن خدا جون اینها موجودات تو هستن نه مجسمه پس چرا انقدر بی رحم و سنگدلن؟چرا هیچ کسی دوستش رو درک نمی کنه؟چرا دل ها برای هم تنگ نمی شه؟توی این دنیات چرا دیگه قلبی نمی تپه؟کم آوردم دلتنگ شدم خسته شدم دوست دارم دوباره برگردم توی اون زندگی که بوی آرامش رو میداد همونی که من بودم و اتاقم و عروسکهام.می خوام یه فرصت دیگه بهم بدی توی این مدت به اندازه کافی قلبم شکسته هست تو دیگه خواهشم رو رد نکن.باید دوباره زنده بشم به هوش بیام به عقل گمشده ام برسم دیگه نباید عاشق شد نباید بوسید نباید دل به کسی بست.پس دوباره من رو زنده کن می خوام به دنیای خودم برگردم خدا حداقل تو عاشقانه در آغوشم بگیر من که غیر از تو عشقی ندارم. چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند ( دکتر علی شریعتی ) ... و این ورد شب و روز منه ... . . . من و تو به مستانه می اندیشیم ... ! یک سال پیش بود من بودم وزهرا ما بودیم و........ چقدر زود گذشت تمام خاطراتمون جلوی چشمامه سلام آقای فرحپور من فتحپور هستم شماره ی آقای نوروزی چنده؟یادداشت کنید09.... آلبوم تصویر پویاست؟تصویریش هم دارم بسته پدرام انقدر کلاس نذار بیا این عکس جدیده هلناست.آخه ای جاااان عزیزم قربونت برم به قول زهرا گوجه سبز سلام لیلا هلنا چه طوره؟الان داشتم با پژمان حرف می زدم قراره با هم بریم اون هیوندا رو بنام بزنیم ببخشید آقای اصلانی شما نمی خواید ما رو یه آیس پک مهمون کنید با لرزش همیشگی هههههههههههههههه تارا سردته بخاری رو زیاد کنم؟نه پدرام نمی خوام ولم کن.تارا گرمته کولر رو زیاد کنم؟ نه نه نه زهرا ببین بازم حنانه داره عشوه میاد سلام مرجان سلام تارا راستی خواهرم به دنیا اومد این هم شیرینی البته مامانم گفت از دستمون در رفت پدرام در حال خنده و من در حال نگاه کردن بهش اسمش چیه؟دینا بر وزن هلنا زهرا نگاه کن اون ور خیابون ممرزه؟زهرا در حال لرزش آآآآره ه ه داره شیر و کیک می خوره سلام محمد من غزلللللللللللللم قدم زنان میریم پیش پیام یه ناز و عشوه براش میریزیم و زودی میایم بیرون تارا بیا بریم پیش جیگرک گل فروش آره بریم من هم نرگس می خوام سلام ببخشید کتاب صفیر سیمرغ رو دارید؟نه.فیلم آب و آتش قشنگه؟آره خیلی الو سلام پدرام پس تو کجایی؟2ساعته من و کاشتی این جا نمیای دنبالم؟الان دفتر خونه هستم تا نیم ساعت دیگه میام زهرا بسته دیگه یخ کردم توی این برف کمتر حرف بزن الان ممرز ما رو ببینه خیلی بد میشه زهرا بجنب کمتر حرف بزن.قطع کن قطع کن فکر کنم ممرزه(نفس ها در سینه حبس) این که پیر مرد بود تارا چرا چرت می گی؟ زهرا بیا بریم پیش مردک چاق یه چیزی بگیریم بخوریم الانه که جفتمون از گشنگی توی این برف یخ کنیم. سلام علی آقا سلااام خانوم زهرا کرانچی بردار در حال خوردن کرانچی دختربچه ای که از ما گرسنه تر بود به طرفمون اومد داشت فال میفروخت زهرا کرانچی رو داد بهش من هم ازش 2تا فال گرفتم زهرا جان من رفتم پدرام اومد باااااااای.سلام ببخشید دیر اومدم سردت شده؟نه خوبم.پدرام من این عروسک خرست رو خیلی دوست دارم یک لحظه سکوت و.................این آهنگی هم که گذاشتی عاشقشم می دونی تارا حالم از مرجان و خانوادش بهم می خوره دیووووووووووووونه چرا دست کشم رو برفی کردی؟خیس شد حالا یخ می کنم.زهرا بیا یه قلب دروست کنیم گوشیتو در بیار یه عکس ازش بگیریم.راستی یه سر بریم ببینیم اتفاق نو اومده یا نه؟باشه بریم زهرا نگاه کن چه جورابهای قشنگی داره یه سیاه و سفید راه راه واسه زهرا 2تا هم واسه من حالا دیگه کجا بریم؟(حیف که پارسال کوچه ششم کشف نشده بود وگر نه حتما اونجا می رفتیم)بریم یه زنگ به ممرز بزنم.سلاام شناختی؟آره چون فقط تو به من زنگ می زنی تارا می گه آره جون عمه ات . تارا ببین پدرام با یه زانتیا اومده.سلام ببین امروز خریدمش بریم یه دور بزنیم ببین خوشت میاد یا نه؟ امروز تولده هلناست جشن حسابی گرفتیم واست عکسش رو میارم. تارا روز آخریه که می بینمت بذار حداقل با هم بریم نهار بیرون باشه؟نه.بریم آبمیوه بخوریم ؟نه نه نه.بستنی چی؟گفتم که نه.بریم نایب؟؟؟بهت می گم نه.آخه دلم نمیاد این طوری رهات کنم .زود باش من و ببر خونه پیچید توی کوچه و من توی دلم گفتم پدرام دلم نهار می خواد دلم آبمیوه می خواد دلم بستنی می خواد بریم نایب.ولی باید پیاده می شدم آروم در رو باز کردم و یه نگاه بهش انداختم و گفتم خداحافظ. از شدت ناراحتی چنان گاز داد که احساس کردم آسفالت کوچه داغون شد مثل قلب خودش حالا امسال میگیم:زهرا بریم مردک چاق بریم مردک لاغر بریم پیام بریم پویش.تارا خداحافظ رضایی اومد زهرا برزویی رو ببین چه کاپشن جیگری پوشیده. این عکس آلاست توی یک لحظه هلنا واسم تداعی شد زهرا چرا برف نمیاد؟من دلم احسان می خواد پس بارون کوووو؟ راستی زهرا بریم کوچه ششم؟؟؟؟ سلام آقای اصلانی حالتون چه طوره؟ داغونم داغون زنم من و با 2تا بچه گذاشت و رفت توی دلم بهش گفتم حقته صبح بخیر آقای مشتاق سلام آقای زهتاب صبح بخیر تارا تارا کجایی اینا دنبالت بودن.تارا امروز فکر کنم پدرام رودیدم.چی گفتی؟واقعا؟آره انگار خودش بود. آهای زهرا خانوم ما شیرینی و ساندویچ می خوایم ولی از نوع فلافل.بدو ممرز اومد برو سوار شو صدای نوحه از توی ماشین ممرز داره میاد که می گه امان از دل زهرااااااااااااااااااااااااااااا امسال نسبت به پارسال کلی تغیرات داشتیم یادت باشد در دل بلند ترین شب زندگیت به یاد کسی که کوتاه ترین آرزویش را هم فراموش کرده باشی ... و یادت باشد در اوج کشف لذت پرواز دلت برای مرغ غریب شکسته بال هم تنگ شود ... و از یاد نبر : زندگی کشف حقیقت روزمرگی عطر گل های سرخ در آغوش باغچه است ... ! ... عمرتون صد شب یلدا ... دلتون قد یه دریا ... ... امروز یه دفتر خاطرات به دستم رسید شاید بهتر باشه اسمش رو بذارم دفترصبوری یک دوست با خوندنش بدجوری دلم لرزید آخه اولین صفحه توش نوشته شده بود خسته ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلم از هرکی می گرفت به خدا شکایت می کردم اما الان که از خدا دلم گرفته پیش کی شکایت بکنم؟؟؟ با خوندن این جمله احساس کردم ما آدمها چقدر تنها هستیم بدون خدا سردرگمیم اصلا نمی فهمیم باید چیکار کنیم من وقتی دلم از خدا میگیره درست مثل جمله ی دوستم رو بیان می کنم و می گم:اصلا ازت توقع نداشتم گاهی اوقات احساس می کنم مظلومترین آدمهای روی زمین من و دوستانم هستیم که تازه توی اول راه زندگیمون کم آوردیم و به این نتیجه رسیدیم که آخه چرا ما؟چرا این اتفاقات و این عشقها و علاقه های تو خالی سراغ ما میاد؟ چرا وقتی گرفتار میشیم و به خدا التماس می کنیم که کمکمون کنه اون فقظ با آرامش نگاه میکنه و چیزی نمی گه؟ دوست خوبم عزیز دلم می خوام اعتراف کنم که هیچ وقت به اندازه تو صبور نبودم هیچ وقت نتونستم ظاهرم رو خوب و شاد و خوش و خرم نشون بدم تا کسی از دل پر دردم آگاه نشه.تو خیلی خانومی تو خیلی خوبی مهربونی وفاداری بی نظیری ای کاش اون کسی که دوستش داری درکت می کرد ای کاش می فهمید چی کشیدی و چقدر خانومی کردی.به نظرت دنیا چرا بد شده؟چرا پر شده از بدی ها و دروغها؟ مگه این من و تو نیستیم که جهانمون رو می سازیم؟آخه ما که گناهی نکردیم تا باید این طوری به قول خودمون آزمایش بشیم .عزیزم بیشترین چیزی که از یک دوست واسه آدم باقی می مونه خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنه ای کاش همین طور که مثل یک فیلم سینمایی واسه ی من و تو هر روز داره دوره می شه برای اون هایی که ما این خاطرات رو ازشون داریم حداقل یکبار روزگار با هم بودن رو به خاطر بیارن. دفترت بدجوری بوی عشق می داد می شد توش غمهات رو حس کرد می شد گریه های شبانه و پنهانیت رو دید تو خیلی قوی هستی که تونستی یه همچین دفتری رو درست کنی تا از عشقت بنویسی من اگه جات بودم همون هفته اول دفتر رو پاره می کردم تا دیگه جلوی چشمام نباشه ظرفیتت خیلی زیاده احساس می کنم هنوز هم امیدواری هنوز هم عاشق خدایی هستی که می دونی دوستت داره. بعد از خوندن نوشته هات به این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه آدم در کنار تو باشه چون با وجود غمها و مشکلاتت سعی میکنی اطرافیانت رو شاد نگه داری تا حداقل لحظه هایی که با تو هستن رو خوب و بدون یاد آوری مشکلاتشون سپری کنن.انقدر بزرگواری که نمی دونم چی باید بهت بگم اصلا دوست ندارم نصیحتت کنم چون تو خودت از هر کسی عاقلتری نمی خوام بگم فراموشش کن چون این کار محاله فقط کاری که ازم بر میاد اینه که واست دعا کنم چون تو لایق بهترین و زیبا ترین عشق روی زمین هستی امیدوارم کسی رو پیدا کنی که لایق این همه عشقو محبت و صداقت خالصانه ات باشه.ازت یه خواهشی دارم:موقعی که می خوای با خدای خودت راز و نیاز کنی من رو از یاد نبر و بدون دوستت خیلی التماس دعا داره.می خوام حرفم رو با آخرین جمله دفترت به پایان ببرم: خدایا اون رو بیخیال خودت و عشق است خیلی بزرگی ، انقدر بزرگ که بعضی وقتا کم میارم جلوت بعضی وقتا که نه ، همیشه کم میارم در برابر بزرگیت مهربونی , می بخشی ، اول و آخری ... ولی من چی ؟ کم ، کوچیک ، سرتا پا گناه و خطا و اشتباه ... پس به حرمت عظمتت ، به حرمت تموم صفات خوبی که داری کمکم کن ، نذار احساس کنم دارم تو یه جاده ی خلوت و تاریک ، تنهای تنها ، بی هیچ نشونه و نور و راهنمایی حرکت می کنم ... به حرمت بخشایش گری ات منو ببخش ، بگذر از این همه گناه و اشتباه ... ... ای خدایی که برام تو شب ها فانوسی هول میشم وقتی تو منو می بوسی ... میدونی چه موقع هایی تو زندگی واقعا حالم از خودم به هم می خوره ؟ ظهرهایی که هوا - چه آفتابی باشه و چه بارونی - من می لرزم ... به قول نگار سگ لرزه می گیرم ... انگار دیگه فکّم دست خودم نیست بس که بالا و پایین میره ... آیدا با دست دهنم رو می گیره تا شاید کمتر بلرزم ، ولی نمیشه ... ! تارا فکر می کنه مسخره بازی در میارم ، ولی اینطور نیست ... ! می لرزم و قلبم آتیش می گیره وقتی می بینم اون اون آغوش گرم و پناهگاهی که همیشه توی قصه ها خونده بودم حالا چند متر اونور تر از من وایساده ، ولی من دارم سگ لرزه می زنم و یواشکی خندیدن و حرف زدنش رو نگاه می کنم ... چرا بهش نمیگم ... ؟؟؟ پانوشت : یک سال و چند ماه وقت کمی نیست ... حتی اگه سگ هم بود از این همه وفاداری ِ کشکی خسته می شد ، این روزا انگار از سگ هم سگ جون ترم ... همین ... خوش باش /. بدجوری بهشون وابسته شده بودم آخه9ماه با هم زندگی کرده بودیم مثل یه خانواده ی 3نفره که عاشق همدیگه بودن یکیشون من رو توی وجودش تحمل می کرد و مراقبم بود و دیگری چشم به راه اومدنم و قدم خیرم. شب ها توی شکم مادرم بی قراری می کردم و خدا برای اینکه آزاری به مادرم نرسونم تا صبح برام قصه تعریف می کرد و حرف می زد من صداش رو می شنیدم چون خیلی پاک بودم چون هنوز وارد دنیا نشده بودم تا خودم رو به گناه آلوده کنم اون وقت خدا رو از یاد می بردم چه برسه به شنیدن صدای مهربونش. هر شب برام از دنیاش حرف می زد یه شب قصه بارون رو می گفت یه شب قصه بهار.یه شب از عشق آدمهاش می گفت یه شب از نادونی شون.برام جالب بود وارد دنیایی بشم که هر کسی یه سرنوشتی داره از خدا خواستم تا برام از زندگیم بگه از اطرافیانم از شادی و غم های زندگیم ولی اون ازم یه قولی گرفت بهم گفت باشه می گم ولی باید قول بدی وقتی که به دنیا اومدی چیزایی که بهت گفتم رو کاملا از یاد ببری و فراموششون کنی چون اگه بدونی زندگی واست بی معنی میشه من هم قبول کردم و منتظر شنیدن شدم..... انقدر قشنگ تعریف می کرد که تمام زندگیم رو مثل یک سریال توی 9ماه دیدم.سرنوشتم به جایی رسید که دیگه خدا هیچی نگفت احساس کردم مرحله ی آخر زندگیم جریان از دنیا رفتنمه چون خدا قبلش بهم گفته بود:مهلت زندگیت در حال تموم شدنه.ازش پرسیدم چرا دیگه واسم تعریف نمی کنی؟من می خوام بدونم چه طوری قراره بمیرم بهم گفت تو هنوز حتی به دنیا نیومدی چرا عجله داری داستان مرگت رو بدونی؟دیگه هیچی نگفتم احساس کردم خیلی خوابم میاد 9ماه داستان شنیده بودم حالا وقت خواب بود آروم و بی صدا سرم رو گذاشتم روی شکم مادرم و با شنیدن ضربان قلبش که داشت برام می تپید به خوابی عمیق فرو رفتم داستان زندگیم در روز جمعه به پایان رسید و قرار بود از شنبه نقش تارا رو توی دنیا بازی کنم ساعت 3:45دقیقه بامداد روز شنبه بود که یه فرشته دستم رو گرفت و گفت دختر کوچولو از خواب بیدارشو باید بری دیدن پدر و مادرت اون ها منتظر دیدن تو هستن من گفتم این وقت صبح من رو بیدار کردی که همین رو بگی؟آخه کی این وقت صبح منتظر اومدن منه؟الان همه خوابن.فرشته بهم گفت گوش کن صدای مادرت رو می شنوی از خواب بیدارش کردیم و آماده است بابات هم بیداره خدا همه رو واسه به دنیا اومدنت آماده کرده حالا وقتشه بری دستم رو رها کرد ومن در حالی که خوابم می اومد با گریه و زاری وارد همون سریالی شدم که خدا واسم تعریف کرده بود و من هم بهش قول داده بودم که تا به دنیا اومدم همه چیز رو فراموش کنم. یه لحظه چشمهام رو بستم تا جریان زندگیم رو از یاد ببرم وقتی باز کردم اولین تصویری که توی ذهنم اومد همون فرشته ی مهربان بود و بعد حس کردم بوی پدر و مادرم میاد.فرشته راست می گفت همه آماده دیدنم بودن و من بعد از 9ماه در نهمین روز از ماه9 به دنیا اومدم بعد از مدت ها که تو وبلاگمون فقط حرف از غم و غصه و بدبختی بود امروز قراره یه جشن داشته باشیم یه جشن کوچولو واسه آبجی گلم ، بهترین دوستم ، یه رد پا که واسه من یکی که هیچ وقت کهنه نیست ... رد پای گلم ، عزیز دلم ، دوست جونم تولدت مبارک از ته ته دلم از خدا میخوام همیشه رنگ شادی و خوشی تو زندگیت باشه دوستت دارم خیلی زیاد بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی باور کن این رو جدی میگم از وقتی حرف رفتنت پیش اومده دارم دیوونه میشم ... فوق العاده زیاد دوستت دارم ... اینم تقدیم به تو عزیزم : تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی تا ابد ... ... همین بازم میگم تولدت مبارک گلم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و دوستت داریم ... از طرف اکیپ دوستان پت و مت ( ز ... ف ... آ ... م ) 














![]()
![]()

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت
11:45 بعد از ظهر توسط یه رد پای کهنه| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت
3:48 بعد از ظهر توسط یه رد پای کهنه| |
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
4:9 بعد از ظهر توسط یه لنگه کفش خسته| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت
0:16 قبل از ظهر توسط یه رد پای کهنه| |
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت
4:39 بعد از ظهر توسط یه لنگه کفش خسته| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت
10:27 بعد از ظهر توسط یه رد پای کهنه| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت
8:37 بعد از ظهر توسط یه لنگه کفش خسته| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت
3:7 بعد از ظهر توسط یه لنگه کفش خسته| |
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت
11:26 بعد از ظهر توسط یه رد پای کهنه| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت
3:47 بعد از ظهر توسط یه لنگه کفش خسته| |

